عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

ایلیای ماما 21 ماهه شد ♥

            29 بهمن  91 یه روز تکرار نشدنی برای من و بابا میثمه 21 ماه پیش خدا تو فرشته کوچولو رو بهمون هدیه کرد، خوشحالم که پیشمونی و با مایی خیلی دوستت داریم از هر چیز و هر کسی تو دنیا بیشتر فرشته نازم         ماهگیت مبارک عزیزم، زیباترین هدیه خدا ...
29 بهمن 1391

بارش باران در تهران...

چند روز بود که اسمان دوباره با ما اشتی کرده بود... و بارانش را بر ما ارزانی داشته بود...   چقدر دلم برای باران تنگ شده بود...   چقدر دلم میخواست شبها که میخوابم صدای ریزش ان را بشنوم...   و صبح ها با نوای آرامش بخشش بیدار شوم...   ♥خدایا این رحمتت را هیچگاه از ما دریغ مدار♥   ...
11 بهمن 1391

آرزویم این است....

   آرزویم این است   نرود اشک در چشم تو هرگز   مگر از شوق زیاد   نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز   و به اندازه هر روز تو عاشق باشی   عاشق آنکه تورا میخواهد   وبه لبخند تو از خویش رها میگردد       عشق یعنی: تو... پسرم ...
9 بهمن 1391

هوراااااااااااااااا خونه تکونیمون تموم شد :)

سلام قنده عسلم، میدونم تو این چند وقت که خونه تکونی داشتیم خیلی اذیت شدی چون مامی نمیتونست اونجوری که دوست داری و دلت میخواد بهت توجه کنه   البته بگم که بهت توجه میکردم ولی شما دوست داری که هروقت دلت خواست و اراده کردی من کنارت باشم مثلا شیر بخوری یا برات کتاب بخونم یا با هم بازی کنیم و بدوبدو کنیم که تو این چند وقت همیشه اینجوری نمیشد و یه وقتایی واقعا کار داشتم و نمیتونستم بر وقف مرادت باشم ولی خدارو شکر دیگه تموم شد    دیروز که شنبه بود حمید اقا (نظافت چی) ساعت 10 صبح اومد و عمه آزاده هم اومد کمکم (دستش واقعا درد نکنه)، زن عمو مهری ایلیا هم ساعت 11 بود که اومد و دید که من کار دارم ایلیا رو برد خونشون و تا عصر ایل...
9 بهمن 1391

این روزها...

سلام پسر نانازم دیروز که 2 بهمن بود سمسار اوردم و مبل و نهار خوری رو فروختم دیگه دلم و زده بود و سرویس خوابم میخواستم بدم بره که به توافق نرسیدیم  خونمون خالیه خالی شده ، چون فرش هارو هم دادم قالی شویی (البته امروز میارن)، تو هم که حسابی کیف میکنی و با ماشینت تو خونه میچرخی   دیروز که با عمه آزاده داشتیم با سمسار حرف میزدیم از رو ماشینت افتادی ولی خدارو شکر طوریت نشد، امروز هم دوباره از رو ماشینت افتادی و با سر خوردی زمین که پیشونیت یکم قرمز شد   البته رو فرش افتادی، یک ساعت بعدش تو آشپز خونه بودم یهو دیدم صدای جیغت میاد و سریع اومدم دیدم با کله رفتی تو یه جعبه خالی که گذاشته بودم وسایلای اضافه رو توش بریزم&nb...
3 بهمن 1391

ایلیای شیطون من♥

سلام شیطون بلای من، و سلام به همه دوستای خوبم ونی نی های نانازشون خیلی دوستتون دارم دیروز شنبه 1391/10/30 خونه تکونی عید و شروع کردم، یه آقایی رو واسه کمک آوردم چون دست تنها نمیتونستم همه کارهارو انجام بدم، دوتا اتاق خوابارو ریختیم بیرون و همه در و دیوارش و شست و تمیز کرد خواهر شوهرم آزاده هم بنده خدا از صبح اومد خونه ما کمکم کرد، خدا خیرش بده واقعا اگه نبود من نمیدونستم چه طوری باید اون همه ریخت و پاش و جمع کنم ازهمه سخت تر هم اتاق ایلیا بود چون تختش باید باز میشد و تک تک تمیز میشد و یه عالمه هم اسباب بازی و عروسک وایییییییییییییییییییییییییییییی و دوباره سر هم کردن تختش ایلیا هم تا ظهر خوب بود و خوشحال از اون همه ریخت ...
1 بهمن 1391
1